تبلیغات |
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
خدایا!
در چندمین شب آفرینش نامم را در شمار زندگان نوشتی که هنوز تنم به رنگ دریاست و
نفسم بوی گل سرخ میدهد. در
چندمین روز آفرینش گل مرا سرشتی که از آن روز تا کنون عاشق بوده ام و خواهم بود. خدایا!
من با کدام کوه قدم بر زمین گذاشتم؟ با
کدام گل روی ابرها افتادم؟ با
کدام شعله دوزخ را شناختم؟ و با کدام سیب و گندم از بهشت دور شدم؟ خدایا
! وقتی تو را دیدم دنیا آنقدر برایم کوچک شد که در کف دستم جای گرفت, و ستاره ها
یکی یکی در سطرهای سفید دفترم نشستند. خدایا!
میترسم روزی نقاب از چهره ام برداری و مرا آنگونه که هستم به دیگران نشان دهی, و
آنگاه نقاب بزرگ را از روی جهان کنار بزنی و پنجره ها را برای همیشه ببندی. خدایا!
میترسم حتی روزی روزنه ای برای دیدن تو باقی نماند, و سیلاب گناهانم همه ی
چمنزارها و باغها را با خود ببرد و هیچ گلی در شوره زار زندگیم نروید. خدایا!
به من بگو چگونه از باد مشرق سبقت بگیرم و بر بال کبوترانی که بر قله ی قاف نشسته
اند دست بکشم؟ به
من بگو چگونه از دانه های برف و باران گردنبندی برای فرشتگان بسازم؟ خدایا!
هم فرشتگان هم شیطان هر روز به سراغم میآیند, کمک کن قلب فرشتگانت را لمس کنم و به
نام تو شیطان را تا هزار کهکشان دورتر از خود برانم. خدایا!
نمیخواهم سرد و خاموش زندگی کنم, اما مگذار آرزوها و رؤیاهایم آنقدر بزرگ شوند
که در دنیا و کائنات جای نگیرد.
آنکس که بداند و بداند که بداند آنکس که بداند و نداند که بداند [لبخند]آنکس که نداند و بداند که نداند آنکس
که نداند و نداند که نداند
در این آپارتمان کوچک, فقط میتوانم خیال کنم چوبلباسی پر از لباس به درخت سیبی ماند در خانه. زیر سایه اش دراز میکشم و هر بار پیراهنی از آن می افتد چون جویی که سیبی سرخ در آن می افتد. خوشحال میشوم. چیزی انگار از ما فرار کرده است. چیزی انگار در جای خودش نیست. ما میتوانیم هر روز صبح سیبی سرخی از یخچال برداریم, رو به روی آینه بایستیم و به این فکر کنیم آینه برکه ایست در خانه که هر روز خودمان را در آن میبینیم. من هم معلمی بشوم و بگویم: دفترت را نود درجه بچرخان, بگویی انگار هر صفحه ی دفتر عکس جنگلیست با درختهای بلند که تنها تنه هایشان پیداست. گاهی هم به سراغ دفتر نقاشیت برویم که هر چه قدر بچرخانیش در هر صفحه عکس جنگلی را ببینیم که درختانش را قطع کرده اند. چیزی! چیزی, چیزی انگار نیست. که انسان شبیه آهویی شده است که جنگل از آن فرار کرده است.
کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی. صدای ناهموار و نا موزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت نه لبخندی بر لب آدمی مینشست. صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین میپیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت, بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله داشت. کلاغ حس میکرد در دایره ی قسمت, تنها نا زیباییها سهم اوست. کلاغ غمگین بود و با خودش گفت: کاش خداوند این لکه ی زشت را از دایره ی هستی میزدود. پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند. خدا گفت: عزیز من, صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست, اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم بخوان. فرشته ها منتظرند. ولی کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت: تو سیاهی, سیاه چون مرکب که زیبایی را از آن مینویسند و زیباییت را بنویس. اگر تو نباشی آبی من چیزی کم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دریغ نکن. و کلاغ باز خاموش بود. خدا گفت: بخوان! برای من بخوان. این منم که دوستت دارم. سیاهیت را و خواندنت را. و کلاغ خواند! این بار عاشقانه ترین آوازش را. خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.
|
About
Home
|